تبلیغات
Night World Vampire

Night World Vampire

برای آنهایی که کتاب می خوانند






شخص بزرگ من می فرماید:
ای کسی که مطلب وبلاگی را می خوانی، نظری ده! که قطعا خداوند نظر دهندگان را دوست دارد! (:

(از این به بعد باید هر هفته سخن بزرگان در باب نظر گذاشتن رو بذارم بلکه شما بازدید کننده های گرامی یه نظر محض رضای خدا بگذارید! بخدا یه دونه کامنت خیلی وقت نمیگیره! حالا هی نظر نذارید!)

با عرض پوزش بابت غیب شدن مجددم!





[ یکشنبه 23 خرداد 1395 ] [ 06:49 ب.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]



در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک. 
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن..یک..دو..سه..همه رفتند تا جایی پنهان شوند. 
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابر ها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه...هشتاد...و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست
چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج ... نود و شش . هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریا، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دست هایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از هم اانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند.




طبقه بندی: داستان کوتاه،

[ چهارشنبه 26 خرداد 1395 ] [ 08:53 ب.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]




                                                  


نویسنده: جورج اورول 

نوع فایل: PDF 

توضیحات: جورج اورول کتاب 1984 را در سال 1949 برای اخطار به غرب در مورد گسترش کمونیسم نوشت. اما داستان این اثر را میتوان تا حدود زیادی به شرایط حاکم بر تمام جوامع تحت سلطه ی حکومتهای استبدادی تعمیم داد.
داستان در سال 1984 در شهر لندن رخ میدهد. بعد از جنگ جهانی حاکمان کشورهای قدرتمند به این نتیجه رسیده اند که اگر جهان به همین ترتیب روند افزایش ثروت را ادامه دهد ارکان جامعۀ طبقاتی به خطر افتاده و حکومتشان سرنگون خواهد شد. آنها تنها راه جلوگیری از این امر را نابود کردن ثروت تولید شده در جنگی بی پایان میبینند و ....


دانلود در ادامه مطلب...



طبقه بندی: کتابهای جورج اورول، لیست تمام کتاب ها،

[ یکشنبه 23 خرداد 1395 ] [ 06:29 ب.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]


ردپا


یک شب مردی خواب عجیبی دید. دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند. روی آسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از آنها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد، دید که... بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه، سخت ترین دوره زندگی را از سر گذرانده است. این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:«خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود، ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده می شود. سر در نمی آورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی!!» خداوند جواب داد:«من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد. دوره امتحان و رنج، یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.»





طبقه بندی: داستان کوتاه،

[ سه شنبه 18 خرداد 1395 ] [ 07:34 ب.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]


                                                  



نویسنده: ژوزه ساراماگو

نوع فایل: PDF

خلاصه داستان: بینایی نام کتاب دیگری از ژوزه ساراماگو است. بار دیگر ماجرایی در شهری که حوادث رمان کوری اتفاق افتاد رقم می خورد.  روز رای گیری هیچ کس به باجه ها مراجعه نمی کند ولی ۴ بعد از ظهر ناگهان همه تصمیم می گیرند که رای بدهند. این موضوع خیال دولتمردان را راحت می کند ولی زمانی که آرا شمارش می شود...


دانلود در ادامه مطلب....



طبقه بندی: کتابهای ژوزه ساراماگو، لیست تمام کتاب ها،

[ شنبه 4 اردیبهشت 1395 ] [ 08:33 ب.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]



همیشه راه  حل آسان تری هست...


هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد:آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند، جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد.

برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند. تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب کار می کرد، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه ی سانتیگراد کار می کرد.

روس ها راه حل ساده تری داشتند: آنها از مداد استفاده کردند!





طبقه بندی: داستان کوتاه،

[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 07:36 ب.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]



                                              دانلود کتاب کوری



نویسنده: ژوزه ساراماگو

نوع فایل: PDF

برنده جایزه نوبل ادبی سال ۱۹۹۸

توضیحات: کوری یک رمان خاص است که مفاهیمش درباره آنچه ما درباره کوری می دانیم صدق نمی کند. کوری یک تمثیل واضح از کوری واقعی است. داستان کوری در شهری اتفاق می افتد که خودش اسم ندارد کوچه هایش اسم ندارد و شخصیتهایش هم اسم ندارند. این رمان جز رمان هایی است که حتما باید خوانده شود. رمانی خاص که شما را در ماجرای خود غرق می کند. رمانی که لازم است همه یکبار بخوانند.


دانلود در ادامه مطلب...



طبقه بندی: کتابهای ژوزه ساراماگو، لیست تمام کتاب ها،

[ شنبه 28 فروردین 1395 ] [ 08:27 ب.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]


دختر...

در اولین صبح عروسی ، زن و شوهر توافق کردند که در را بر روی هیچکس باز نکنند. ابتدا پدر و مادر پسر آمدند. زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند. اما چون از قبل توافق کرده بودند، هیچکدام در را باز نکرد.

ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند. زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند. اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت: نمی تونم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را روشون باز نکنم.

شوهرچیزی نگفت، و در را برویشان گشود. اما این موضوع را پیش خودش نگه داشت. سالها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد.

پنجمین فرزندشان دختر بود.

برای تولد این فرزند، پدر بسیار شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد. مردم متعجبانه از او پرسیدند: علت اینهمه شادی و میهمانی دادن چیست؟

مرد بسادگی جواب داد: چون این همان کسی است که در هر شرایطی در را برویم باز میکند... 

   روز دختر بر تمام دختران مبارک. 





طبقه بندی: داستان کوتاه،

[ یکشنبه 25 مرداد 1394 ] [ 04:11 ب.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]



                                               

نویسنده: ال.جی.اسمیت

نوع فایل: PDF

خلاصه داستان: دنیای شبانه جامعه ی خون آشامان، گرگینه ها، جادوگران و تغییرشکل دهندگان است. دنیایی با قوانین سفت و سخت. قوانین که عشق همه را می شکند.پاپی تصور میکند تابستان تا ابد ادامه دارد اما او گرفتار سرطان لاعلاجی میشود و همه چیز تغییر میکند. حالا تنها امید او برای زنده ماندن جیمز، دوست و عشق پنهانش است.جیمز خون آشامی از دنیای شبانه است و میتواند پاپی را تبدیل به یک خون آشام کند. اما برای اینکار اول باید روی همه چیز قمار کنند چون حرف شکستن قوانین دنیای شبانه در میان است. 

   این جلد توسط زندگی پیشتاز ترجمه شده است. جلد دوم هم فصل به فصل در همین وبلاگ ترجمه خواهد شد.



دانلود در ادامه مطلب...



طبقه بندی: کتابهای ال.جی.اسمیت، لیست تمام کتاب ها، مجموعه دنیای شبانه،

[ شنبه 24 مرداد 1394 ] [ 08:07 ب.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]




 روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرفت:

بچه شتر: «مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. می‌تونم ازت بپرسم؟»

شتر مادر: «حتما عزیزم.»

بچه شتر: «چرا ما کوهان داریم؟»

شتر مادر: «خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی‌شود بتوانیم دوام بیاوریم.»

بچه شتر: «چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟»

شتر مادر: «پسرم، برای راه رفتن در صحرا داشتن این نوع دست و پا ضروری است.»

بچه شتر:

«چرا مژه‌های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت‌ها مژه‌ها جلوی دید من را می‌گیرد.»

 شتر مادر: «پسرم، این مژه‌های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم‌ها ما را در مقابل باد و شن‌ های بیابان محافظت می‌کنند.»

بچه شتر: «فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه‌هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن‌ های بیابان است.»

بچه شتر: «فقط یک سوال دیگر دارم.»

شتر مادر: «بپرس عزیزم.»

بچه شتر: «پس ما در این باغ وحش چه غلطی می‌کنیم؟؟؟؟»

پی نوشت: این داستان می تونه دوتا پیام داشته باشه: یک اینکه باغ وحش جای مزخرفی است! و زندانی کردن حیوان های خدا پشت قفس به شدت ضد انسانی است! 
دو اینکه مهارت ها و خصوصیات ما زمانی به کار می آیند که در زمان و مکان مناسب باشیم...پس به جای غصه خوردن و شکایت کردن از روزگار بهتر است که دنبال جایگاه واقعی خود بگردیم.





طبقه بندی: داستان کوتاه،

[ جمعه 16 مرداد 1394 ] [ 11:28 ب.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]



                                                  

نویسنده: تریسی شوالیه

نوع فایل: JAVA

خلاصه داستان: دختری با گوشواره های مروارید رمانی است که بر اساس زندگی واقعی یوهانس ورمر یا یان ورمیر نقاش معروف معروف هلندی توسط خانم شوالیه نوشته شده. این رمان زندگی دختری به نام گریت را روایت می کند (شخصیت کاملا واقعی نیست) که بعد از نابینا شدن پدرش به عنوان خدمتکار وارد خانه ی ورمر نقاش می شود. او علاوه بر امور عمومی منزل، مسئول نظافت اتاق کار نقاش است. اتاقی که چون صحنه ی مدل هاست نباید کوچکترین تغییری در آن به وجود بیاید.
گریت درک بالایی از هنر دارد و در همان چند برخورد اول مجذوب ارباب خود می شود.از طرفی پیتر که پسر یک قصاب است و خانواده ی گریت به او از نظر مالی نیاز دارند، به او علاقه مند می شود و گریت حس می کند بین این دو مرد با روحیات متفاوت گرفتار شده است .
گریت در کشاکش احساسش بین این دو مرد است که دوست نقاش که مردی هوس ران است از ورمر می خواهد تا پرتره ای از او و گریت بکشد و …

دانلود در ادامه مطلب...



طبقه بندی: دیگر نویسندگان، لیست تمام کتاب ها،

[ چهارشنبه 7 مرداد 1394 ] [ 11:29 ق.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]


دعا

کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند...
نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه های آن را خورد. اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
 هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
 مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او پدیدار شدند. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد . فردا کشتی ای آمد و درسمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند..! پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواستهای او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است!
زمان حرکت کشتی، ندایی از او پرسید:«چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟» مرد پاسخ داد:«این همه نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است و خودم درخواست کرده ام.درخواست های همسفرم که پذیرفته نشد. پس چه بهتر که همین جا بماند.» آن ندا گفت:«اشتباه می کنی! تو مدیون او هستی..هنگامی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمات به تو رسید...»

مرد با تعجب پرسید:«مگر او چه خواست که من باید مدیونش باشم؟»

و آن ندا پاسخ داد:«از من خواست که تمام دعاهای تو را مستجاب کنم!!..»


پی نوشت: گاهی در داشته هایمان تامل کنیم...شاید داشته هایمان را مدیون دعای قلب پاکی باشیم که جز سعادت ما هیچ نخواست. 





طبقه بندی: داستان کوتاه،

[ سه شنبه 6 مرداد 1394 ] [ 06:02 ب.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]


.: تعداد کل صفحات 3 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه