تبلیغات
Night World Vampire - داستان کوتاه

Night World Vampire

برای آنهایی که کتاب می خوانند

محبت

فاصله دخترک تا مرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. مرد از دختر پرسید:" غمگینی؟" دخترک جواب داد:" نه."

- مطمئنی؟

بغض دخترک شکست:" نه." مرد با مهربانی پرسید:" چرا گریه می کنی؟" دخترک در حالی که با آستینش اشکهایش را پاک می کرد گفت:"دوستام منو دوست ندارن."

- "چرا؟" 

- "چون قشنگ نیستم" جواب دختر به طرز ناراحت کننده ای کوتاه اما پر معنی بود.

- "قبلا اینو به تو گفتن؟"

- "نه."

مرد لحظه ای تامل کرد و بعد گفت:" ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم!" چیزی مثل قند در دل دختر آب شد:" راست می گی؟"

- "از ته قلبم، آره..." مرد از جواب خودش لبخند زد. دخترک بلند شد مرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد...! چند دقیقه بعد مرد اشک هایش را پاک کرد، کیفش را باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...


پی نوشت: حرفی ندارم، جز اینکه محبت جزیی از وجود ماست، پیدایش کنیم...و همین طور نمی دانم حواسمان باشد به آنهایی که از نعمت بینایی، شنوایی، تکلم یا راه رفتن محرومند...




طبقه بندی: داستان کوتاه،

[ یکشنبه 14 تیر 1394 ] [ 05:16 ب.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه