تبلیغات
Night World Vampire - داستان کوتاه

Night World Vampire

برای آنهایی که کتاب می خوانند

مرد کور


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:" من کور هستم لطفا کمک کنید."

 روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و چیز دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

 عصر آن روز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی ان چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:" چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم."  و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

 مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: 


" امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم."




طبقه بندی: داستان کوتاه،

[ دوشنبه 8 تیر 1394 ] [ 10:00 ق.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه