تبلیغات
Night World Vampire - داستان کوتاه

Night World Vampire

برای آنهایی که کتاب می خوانند

  آرزو



همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود؛ نوبت به او رسید: "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" 

گفت:"می خواهم به دیگران یاد بدهم." پس پذیرفته شد! 

چشمانش را باز کرد، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. با خود گفت:" حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم!!!!"

سالها گذشت.... تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد، با خود گفت:" و این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم!"

 با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!




طبقه بندی: داستان کوتاه،

[ سه شنبه 9 تیر 1394 ] [ 09:35 ق.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه