تبلیغات
Night World Vampire - مطالب مرداد 1394

Night World Vampire

برای آنهایی که کتاب می خوانند

دختر...

در اولین صبح عروسی ، زن و شوهر توافق کردند که در را بر روی هیچکس باز نکنند. ابتدا پدر و مادر پسر آمدند. زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند. اما چون از قبل توافق کرده بودند، هیچکدام در را باز نکرد.

ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند. زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند. اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت: نمی تونم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را روشون باز نکنم.

شوهرچیزی نگفت، و در را برویشان گشود. اما این موضوع را پیش خودش نگه داشت. سالها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد.

پنجمین فرزندشان دختر بود.

برای تولد این فرزند، پدر بسیار شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد. مردم متعجبانه از او پرسیدند: علت اینهمه شادی و میهمانی دادن چیست؟

مرد بسادگی جواب داد: چون این همان کسی است که در هر شرایطی در را برویم باز میکند... 

   روز دختر بر تمام دختران مبارک. 





طبقه بندی: داستان کوتاه،

[ یکشنبه 25 مرداد 1394 ] [ 04:11 ب.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]



                                               

نویسنده: ال.جی.اسمیت

نوع فایل: PDF

خلاصه داستان: دنیای شبانه جامعه ی خون آشامان، گرگینه ها، جادوگران و تغییرشکل دهندگان است. دنیایی با قوانین سفت و سخت. قوانین که عشق همه را می شکند.پاپی تصور میکند تابستان تا ابد ادامه دارد اما او گرفتار سرطان لاعلاجی میشود و همه چیز تغییر میکند. حالا تنها امید او برای زنده ماندن جیمز، دوست و عشق پنهانش است.جیمز خون آشامی از دنیای شبانه است و میتواند پاپی را تبدیل به یک خون آشام کند. اما برای اینکار اول باید روی همه چیز قمار کنند چون حرف شکستن قوانین دنیای شبانه در میان است. 

   این جلد توسط زندگی پیشتاز ترجمه شده است. جلد دوم هم فصل به فصل در همین وبلاگ ترجمه خواهد شد.



دانلود در ادامه مطلب...



طبقه بندی: کتابهای ال.جی.اسمیت، لیست تمام کتاب ها، مجموعه دنیای شبانه،

[ شنبه 24 مرداد 1394 ] [ 08:07 ب.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]




 روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرفت:

بچه شتر: «مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. می‌تونم ازت بپرسم؟»

شتر مادر: «حتما عزیزم.»

بچه شتر: «چرا ما کوهان داریم؟»

شتر مادر: «خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی‌شود بتوانیم دوام بیاوریم.»

بچه شتر: «چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟»

شتر مادر: «پسرم، برای راه رفتن در صحرا داشتن این نوع دست و پا ضروری است.»

بچه شتر:

«چرا مژه‌های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت‌ها مژه‌ها جلوی دید من را می‌گیرد.»

 شتر مادر: «پسرم، این مژه‌های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم‌ها ما را در مقابل باد و شن‌ های بیابان محافظت می‌کنند.»

بچه شتر: «فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه‌هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن‌ های بیابان است.»

بچه شتر: «فقط یک سوال دیگر دارم.»

شتر مادر: «بپرس عزیزم.»

بچه شتر: «پس ما در این باغ وحش چه غلطی می‌کنیم؟؟؟؟»

پی نوشت: این داستان می تونه دوتا پیام داشته باشه: یک اینکه باغ وحش جای مزخرفی است! و زندانی کردن حیوان های خدا پشت قفس به شدت ضد انسانی است! 
دو اینکه مهارت ها و خصوصیات ما زمانی به کار می آیند که در زمان و مکان مناسب باشیم...پس به جای غصه خوردن و شکایت کردن از روزگار بهتر است که دنبال جایگاه واقعی خود بگردیم.





طبقه بندی: داستان کوتاه،

[ جمعه 16 مرداد 1394 ] [ 11:28 ب.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]



                                                  

نویسنده: تریسی شوالیه

نوع فایل: JAVA

خلاصه داستان: دختری با گوشواره های مروارید رمانی است که بر اساس زندگی واقعی یوهانس ورمر یا یان ورمیر نقاش معروف معروف هلندی توسط خانم شوالیه نوشته شده. این رمان زندگی دختری به نام گریت را روایت می کند (شخصیت کاملا واقعی نیست) که بعد از نابینا شدن پدرش به عنوان خدمتکار وارد خانه ی ورمر نقاش می شود. او علاوه بر امور عمومی منزل، مسئول نظافت اتاق کار نقاش است. اتاقی که چون صحنه ی مدل هاست نباید کوچکترین تغییری در آن به وجود بیاید.
گریت درک بالایی از هنر دارد و در همان چند برخورد اول مجذوب ارباب خود می شود.از طرفی پیتر که پسر یک قصاب است و خانواده ی گریت به او از نظر مالی نیاز دارند، به او علاقه مند می شود و گریت حس می کند بین این دو مرد با روحیات متفاوت گرفتار شده است .
گریت در کشاکش احساسش بین این دو مرد است که دوست نقاش که مردی هوس ران است از ورمر می خواهد تا پرتره ای از او و گریت بکشد و …

دانلود در ادامه مطلب...



طبقه بندی: دیگر نویسندگان، لیست تمام کتاب ها،

[ چهارشنبه 7 مرداد 1394 ] [ 11:29 ق.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]


دعا

کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند...
نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه های آن را خورد. اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
 هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
 مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او پدیدار شدند. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد . فردا کشتی ای آمد و درسمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند..! پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواستهای او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است!
زمان حرکت کشتی، ندایی از او پرسید:«چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟» مرد پاسخ داد:«این همه نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است و خودم درخواست کرده ام.درخواست های همسفرم که پذیرفته نشد. پس چه بهتر که همین جا بماند.» آن ندا گفت:«اشتباه می کنی! تو مدیون او هستی..هنگامی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمات به تو رسید...»

مرد با تعجب پرسید:«مگر او چه خواست که من باید مدیونش باشم؟»

و آن ندا پاسخ داد:«از من خواست که تمام دعاهای تو را مستجاب کنم!!..»


پی نوشت: گاهی در داشته هایمان تامل کنیم...شاید داشته هایمان را مدیون دعای قلب پاکی باشیم که جز سعادت ما هیچ نخواست. 





طبقه بندی: داستان کوتاه،

[ سه شنبه 6 مرداد 1394 ] [ 06:02 ب.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]




                                                 


نویسنده: یورگن تو روالت

نوع فایل: PDF

توضیحات: این کتاب شرح حال واقعی دکتر نابغه آلمانی زائر بروخ است که در اواخر عمر دچار جنون ادواری گشته و به کار های حیرت انگیزی دست میزند. 


دانلود در ادامه مطلب...



طبقه بندی: دیگر نویسندگان، لیست تمام کتاب ها،

[ شنبه 3 مرداد 1394 ] [ 10:14 ق.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]


جزوه

دو مرد بعد سالها در اتوبوس یکدیگر را دیدند و مشغول صحبت شدند.
یکی گفت:" یادته سال آخر دبستان چه کتکی از بابام خوردم؟ چون تو ریاضی گند زدم...
نمی دونم کدوم نامردی جزوه ریاضی منو دزدید که باعث شد ترک تحصیل کنم. 
اگه دستم یه روزی بهش برسه..."
دیگری هم با خنده گفت:" ولش کن بابا! غصه نخور، گذشته ها گذشته، ولی خودمونیم 
عجب جزوه ای بود!"
....

پی نوشت: داستان همین جا تموم شد ولی فکر کنم خودتون بهتر می دونید بعدش
چی بشه!




طبقه بندی: داستان کوتاه،

[ پنجشنبه 1 مرداد 1394 ] [ 07:46 ب.ظ ] [ Elena ]

[ پیغام() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه